آمار )(((;) ماهی گیر کویر (;)))(
ساخت آهنگ برای وبلاگ

سلام

شطورین؟ خوبین؟ متوجه شدم... نه ...... تق ... کیش .... بوف ....... نزنین بابا توضیح میدم ...... آره دیگه ماهم تیریپ اشتغال برداشتیم ..... روزهای زوج که باشگاه (البت به احترام امتحانا تعطیلش کردیم)، روزهای فرد هم که کلاس زبان ..... می مونه یه روز جمعه که اونم کار می کنم. چی کار؟ همه کار می کنیم، آب حوض می کشیم، پیره زن خفه می کنیم.....، خلاصه می گفتم زدیم تو کار طراحی بنرو از این جور کارا.... خوبه دیگه بهتر از الافیه. ........... پچ پچ پچ ..... خوب فهمیدم دیگه خودم با احترام ساکت میشم.

خوب بریم سراغ آپ جدید. موضوع رو که خوندین دیگه (( آهنگ برای وبلاگ )). خوب آهنگ های وبلاگ ها خودشون دسته های مختلفی دارن مثلا یه سریشون با کم شدن سرعت اینترنت طرف به تپه تپه می افتن یا یه سری بعد از لود، قطع اینترنتم حالیشون نمیشه و چه چه خودشون رو میزنن و با ذخیره کردن وبلاگ هم باهاش ذخیره میشن. هر کدوم اینها یه خوبی داره یه بدی. برای اولی خوبیش اینه که بازدید کننده نیاز به هیچ برنامه ای برای باز شدن آهنگ نداره(بدیشم که گفتم). اما دومی برای دومی که ما می خواهیم ساختش ( یا بهتر بگم ویرایش فایل پیش ساختش) رو آموزش بدیم بازدید کننده به برنامه ی flash player نیاز داره. اما چون این برنامه خیلی پر کاربرده اکثر وبگرد ها دارنش. پس حسنش عیبش رو می پوشونه.......... تازه یه حسن خیلی بهتر هم داره که هرکی یه بار وارد وبلاگتون بشه این آهنگ گورومپی میره تو هیستوریش و اگه دفعه دیگه بیاد تو وبلاگتون به محض باز شدن وبلاگ آهنگ پخش میشه یا اینکه به کاربر اجازه بدین از چند تا آهنگ یکی رو پلی کنه ......

خوب دیگه اگه دوست داشتین یاد بگیرین برین ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ خط خطی شده در 1388/10/22 /> به دست پسرک | (29) تا ماهی
یا حسین

این حسین کیست که عــالم همه دیوانه ی اوســت

این چه شمعیست که جان ها همه پروانه ی اوست


بر می گردم خیلی زود.

+ خط خطی شده در 1388/10/06 /> به دست پسرک |
دعوا یا عشق؟!؟

اون کانتینر فردا می رسه........ خانوم منشی قرار فردای من چی شد؟........ بیلی (همون بیلگیس) رو خیلی منتظر نذاری ها!.......... نه من اون روز تعطیلاتم........... الان کار واجب دارم بعدا بیاید.......... 

  سلام به همه ی برو بچه های مجازی! چظورین؟ ما رو نمی بینید خوشین؟ نگید چرا دیر میای! دیدی که چقدر سرم شلوغه! 

خوب امروز یه داستان قشنگ براتون آوردم امید وارم خوشتون بیاد:

 

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری  در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه ای دو نفر کم کم با وضعیت زندگی آنها هم آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند. و تمام ثروتشان که یک مزرعه کوچک، شش تا گوسفند و یک گاو است.

در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیمارا بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: (( گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان رود در خانه را ببندید. درس ها چه طور است؟ نگران ما نباشید، حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم ..... ))

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش ....

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: (( اینقدر پر چانگی نکن! )) اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیر سیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوش حالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شدکه هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روز که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث های زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد و هر شب مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف های تکراری!

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: (( گاو و گوسفند ها چطورند؟ یادتان نرود بهشان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما بر می گردیم. )) نگاهم به او افتاد و نا گهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی داخل تلفن نیست!!!

مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو! گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام، برای اینکه نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن و بلند صحبت کردن ها برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم.

عشق حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت!

 

پ.ن1: شهادت رئیس مذهب تشیع امام جعفر صادق (علیه السلام) رو به همه ی دلسوختگان اهل بین (علیها السلام) تسلیت عرض می کنم. 

پ.ن2: ببخشید منبعش رو یادم نیومد بنویسم! 

 
+ خط خطی شده در 1388/07/22 /> به دست پسرک | (48) تا ماهی
خداحافظی موقت

سلام  

ببخشید بچه ها من یه مدت سرم شلوغه کم به وبلاگ می رسم اما دوباره با کلی آپ جدید بر می گردم. 

پس اگر کامنت ها دیر تائید شد یا دیر بهتون سر زدم دل گیر نشید. 

بازم شرمنده  

 

 

زود نوشت: قالبم میدونم. مشکل داره(تبریک عید رو میگم) باور کنید الان وقت ندارم درستش کنم اما بر روی چشم! در اسع وقت که سرم خلوت شد 

 

 

 

پس فعلا  

علی یارتون

+ خط خطی شده در 1388/07/03 /> به دست پسرک |
پدر فقط ۱۰ دلار!!!

سلام به همه ی دوستای خوبم 

تشکر از همه ی دوستایی که توی این چند روز که نبودم وبلاگ رو تنها نگذاشتن و مارو خوشحال کردن! امروز داشتم یه نیم نگاهی به نوشته های خودم می کردم! خوبه آدم یک هم که جلو میره یه نگاهی به پشت سرش داشته باشه و بفهمه که از کجا اومده! خلاصه دیدم وبلاگ شده یه پا مدرسه!!! همش آموزشی بود.  

من اون موقع که وبلاگ زدم اصلا قصد آموزشی نوشتن نداشتم اما نا خواسته به این راه افتادم! خوب بالا خره یه داستان گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم! این داستان از اولین پست هایی که وبلاگ نویسی رو باهاش شروع کردم اما...... اون موقع شاید کمتر خونده شده باشه پس تصمیم گرفتم دوباره توی این وبلاگم بذارم تا همه ی دوستان ازش استفاده کنن! 

نتیجه اخلاقی هم که باشه به عهده ی خودتون!

  پول

مردی دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر  پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
سلام بابا! یه سؤال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سؤالی؟
- بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سؤالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی، بسیار خب می گویم: 20 دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من 10 دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سؤالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اطاق پدر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...

+ خط خطی شده در 1388/06/26 /> به دست پسرک | (70) تا ماهی
    1         2         3         4         5         6         7         8         9     >>